فنجان خالی من این همه جا ندارد
فالگیر اما خلاصه ترین عشقهایش را جا به جا
در هرزگی بلوغ زودرس قهوه های بی مزه حسابی جا میدهد
و نگاه پر شهوتش پی شمایلیست
که قرار است دوستش داشته باشم
غیرت چاقو که گل میکند وسط سینه اش
چشمهای حریصش خاموش میشود و فال من ناتمام
تو هم یتیم تر
همیشه بعد از روشن شدن چراغ دختری در آینه ی قدی کمد توی اتاق قدم میزد و چند دقیقه ولو میشد روی تخت بعد می ایستاد توی آینه شالش را باز میکرد روپوش سفید گلدوزی شده اش را در می آورد یا آن یکی که قرمزی تند نقشهاش را بیشتر میپسندید. نزدیک که می شد و دستش را که تکیه میداد به آینه مرد لحظه ای تکان میخورد و دلش هری میریخت. هر بار مرد را شوکه میکرد اینکه دختر می توانست بیاید به دنیای این سوی آینه بعد پاهای لختش باریک و کشیده انگار خودش هم میدانست چون اول می رفت سراغ موهایش چرخشی تند به گردنش می داد و موهایش میگریخت از روی شانه ها و گردنش و از پشت سر آویز میشد. موهایش را که می بست همیشه یک طره روی گونه اش جا میماند. شلوارک راحتی میپوشید و پشت در اتاق پنهان میشد. مرد فرصتی می یافت که سیگارش را روشن کند تا باز هم با سینی غذا روی تخت توی آینه بنشیند دستش را دراز کند حوله را بردارد و صورت خیسش را فرو کند توی حوله. شامش را آرام آرام بخورد و کنار سینی کتابش را باز کند اما شب آخر از آینه بیرون جست و مستقیم آمد به طرف پنجره. پنجره را باز کرد سرش را بلند کرد و نفس عمیقی که قصد داشت بکشد توی گلویش گیر کرد و بعد اولین سلام ملکه آینه...
در ساختمان روبرو درست یک طبقه پایین تر تمام دنیای مرد در فاصله ای دو هفته ای جا مانده بود. جایی که هر شب همه ی دنیای او با روشن شدن چراغ اتاق از پنجره به کوچه سرازیر میشد و چند ساعت او را در هیجان یک سرخوشی ناب پشت پنجره میخکوب میکرد. در قاب پنجره آپارتمانی در طبقه چهارم چهره خسته و سنگی مردی در بازتابی بی رمق از نور چراغهای کوچه با مردمکهای لرزان در چشمهایی به اشک نشسته از خیرگی بیش از حد پنجره ای را در آپارتمان روبرو مینگریست که صدای ظریف زنانه ی سلام آخر همزمان با روشن شدن چراغ اتاق تمام دنیای پشت چشمهای مرد را آوار کرد. سر برگرداند ملکه آینه... نه نامش مینا بود.
غزل آویز نجیب، آرامتر
این طناب را باید به گردن بکشی.
آنقدر که برای همه شاعران شهر درس عبرت شود:
مردم عزادار هاراکیری هیچ هایکویی نمیشوند.
باد با موهایت فال میگیرد
آنقدر که باران تمام خاطره ات را بشوید:
صورت خیس صبحانه ات،
لبخندی که بین چشمهایت پنهان کردی،
و نجوای لبهایت در آخرین قدمها.
بدترین شکنجه شان این بود که هیچ کس باور نکرد:
"دوستم داشتی"
تا من هم کمی دور تر از تو تیرباران شوم.
گاهی روزها نامرد میشوند
برای پر کردن چوب خطشان
دقیقه به دقیقه و دم به دم خاطره قرض میگیرند از گذشته
این روزها که اسیرم میکنند در یادهای خوش
این روزها که فقط تماشایشان میکنم
ثانیه هایی که تیغ میزنند
به کلاه گلدان خشخاش خلسه خوابهای پی در پی
و بیهودگیشان معتادت میکند
باز هم لعنت به دروغ جاودان جوانی
گمراهت میکند
امروز هم برگ برگ خیابان روی صورت بیحال دخترانش
شکوفه های لبخند قربانی میکند
با رژهای رنگی و بی طراوت رزها
و شبها خیالها هم به این سادگیها خام نمیشوند
تا عبورشان از وسط اره بکشد روی گلویم
این روزها نمیگذرد
چشمهایت را که از شرقی ترین افق بگشایی
در گلویم
یا جایی میان سینه ام
طرقه ای کوچک نام هزارمش را گم می کند*
با اینکه به خاطر نخواهم آورد
ترانه ی رویاهایم شبیه توست یا لبخندهای تو
چقدر به رویاهای من می ماند
در سایه ی نگاه هایت شب را انتظار می کشم
تا صورتم را در تاریکی موهایت فرو کنم
گوشه ی خیابان بایستم
خیره به پنجره ای با پرده های سرخ
زیر نور لب پر شده ی ماه بر فراز بام
از لای شاخه های سرو ناز
خواب زنی را ببینم دور از چشم تو
که تازگی ها عاشق آوازش شده ام
و باز هم صبح ها نخواهم فهمید که دلم می سوزد
وقتی گریستن تو یک نون کم می آورد
از نگریستن
من یک نگاه خواب دیده ام
*: برای آنها که دوست دارند بدانند:
طرقه نام پرنده ایست که در افسانه ها آمده است برای رسیدن به خورشید هزار نام خدا را باید زمزمه کند اما در نزدیکی خورشید چنان شیفته و مسحور زیبایی آن می شود که هزارمین نام خدا را از یاد می برد و می سوزد.
بر دامنه ی تپه ای سرسبز
آواز پیرمرد چقدر آشناست
خیره در نگاه بانوی بلند قامت شعرها زیر سیاه چادر تنهایی اش
عاشقانه ای را از لای دو تار دوتارش بیرون میکشد
من پلکهایم را خواباندم بر دروازه های کهن
به هیئت نعش کودک گرسنه ای دستکند بر ستون های سنگی
و خوابت را دیدم با موهای آویزان بر چهره ات
صف مردانگی جنگجویان زره پوش باستانی را نظاره کردم
که می مکیدند
خون سلاله ی پادشاهان و پیامبران را
و خراش ناخن های چرک گرفته شان
بر لختی سپید پستانهایت می ماند
با دست های پینه بسته از کار و کار و کار
خون میچکد از زخمه های دوتار
از تمام شاعران تاریخ سراغش را گرفتم
گناهش گردن خودشان
گفتند مرهم ندارد
دختر گیسوان هزار کمند
دختر گیسوان در زنجیر
دختر هزار بنده چشم اسیرم کردی
کنار مردمان گرفتار در بندهای آبیت
دختر قلمی که درد هزار امت را کتابت میکند
دختر دشتهای هزار نغمه
پشت خنده های هزار خون شقایقت
آواز هزار هزار را پنهان میکنی
لای این خیابان ها
چشمهایت وحشی، هنوز بوی کوچ دارد
در ویترین عروسکان هزار عصمت دریده با مغز باکره شان
صدایت کردم
اما نگفتم محبوب شبهای دراز اشک و آه فراق
یا معشوق روزهای انتظار بر کناره ی راه
سلامم هم دیگر خسروانی راست و پنجگاه نیست
گذاشتمت لای لحن های گمشده ی باربد صدایت کردم
مدفون در فراموشی زیر ویرانه های شوش
زیر سقف پر شکوه این تالار
دختری با گیسوان دربند و دستمالی خیس
نگاه خشک مبهوتش به دستهای پیرمرد
خست این کیسه های گدایی را پشت و رو که بکنی اصلا شبیه تو نیست
عصمت دریده است
پشت و رو
زیر مغزهای باکره
نشسته ای و چشمهایت به سوزن ثانیه شمار دوخته
راهش میان صفحه ی ساعت گم شده و میخ
یا خیال قطب نمایی برش داشته
جم نمی خورد
لحظه ی طوفانی تردید شرم و لذت خیال عبور ندارد
قطب نمای من گیج میخورد و می گردد
از خروش و خشم این دریا
گریزی نیست جز به چشم های تو
نگاه ها از قدیم زبان دل بوده اند
موج می زند و برق از مردمکی که گشاد می شود
این کشتی زوار در رفته
با ذره ذره ی تنم میلرزد و صدای خشکی چوب و میخ های زنگ زده
شاهراه تنهایی از عرشه ی خیس دل
به دل راه دارد
نوبت من هم می رسد
در پس پوزخند و نیشخند و زهرخند و خنده های غریبه ها
من همچنان در کناره ی این خیابان کشتیم را
می سوزم و می سازم
چشمهای تو در سهم این ثانیه ی من عاقبت بارانی خواهند شد
و فقط تو را نجات خواهم داد از میانبر یک کوچه باغ خاکی
با شاخه ای زیتون میان لبهایت
ابرها را قدم زده ام
برف قله های سفید پوش میگوید
تا حافظه اش آب نرفته
سیاهی و سایه های خط چین
مقطع، به فاصله ی گامهای خسته، متصل می آیند
گرگهای بیچاره پی خورشید میدوند
زوزه میکشند مایوسانه
هراسشان را از شعله ها
راه های گذشته را خراب میکند
هادیان خاطره ها محو میشوند
مه، خالی پشت سر را مجال نمیدهد
غلتان فاصله ی قدمها را پر میکند
قطره باف ریز و نمدار
گیر نمیکنم، معلق در حالت بی زمان اکنون
غرق میشوم
شعر شهر دایره میشود
هیاهوی دوار بی آغاز و انجام
چرخ میخوری دور میدان، بی ظرافت اسلیمی ها
با چرخش چرخهای تاکسی
چرخه ی زندگیست
بی نوای دف، زندگی این همه خلق میشود
گرداب روزها
روح ها را پایین می کشد
با عشق حلقه های دود راننده ی تاکسی
بی ضرب زور خانه ای
میچرخم، میگردم
گیج میخورم و زمین
زمین، گرد میشود و میچرخد
سیفون را میکشم، تا به خودم بروم
شب پریشان میشود از حماقت جغدها
درمانده دنبال خورشید میگردند
همچنان تا صبح
روز بعد، منخون آشام بیچاره ای که بی خواب میشوم باز هم
با هجوم پشه ها
مشکل در تابوت است
باز مانده بود
خفاش ها خیانت کرده اند
در کلاسی در ازل پسری صفر گرفت
تا معلم سرش داد بکشد
موضوع انشا گاوی بود
یک نژاد اصلاح شده ی شیری مرغوب
که در روزهای "چرا" گاه وجود
فلسفه نشخوار می کرد
مادرش گفت چرا؟ جاییت درد می کند؟
و دخترک بلند تر گریست
پدرش گفت چرا؟ کسی اذیتت کرده؟
به حال پسری اشک می ریخت تا ابد
که شعری نوشته بود
از ذهن ناخودآگاه غروب های طویله
تا شب دفتر انشایش
و گوساله ای که پشت به در
رو به تمام دیوارها نعره می زد
آواز "الا دشت علفهای سبز زیر انوار طلایی خورشید دوستت دارم" را می خواند
وقتی پستانهای مادرش
شیر نداشت
توی صورت خیس هوای بعد از باران خیابان
بی هوا ابر می شوند
کش می آیند تا گونه های سرخ و سرمازده ی غروب هر روز
(حواست به قفسه ها باشد)
لحظه هایی جاودانه در عبور آهسته شان
از نفس یک روز سرد پاییزی
مثل صدای صیحه ی سرنای نای دخترک کولی
در میان بادهای آواره
آواز غریب کوچ دائمی اش که تا همیشه با عشوه های آرام، می رود
در زندگیم عاشق خیلی ها شده ام
ببین کدام را می پسندی
عاشق انگشتان پریشان لبه ی شال قرمزی
در بی حواسی یک تنه که افتاد، از دوش دختر سیاه پوش
در شیطنت تبسم یک عذر خواهی
بر ساحت سپید گردنش دست کشید
یا میان قابی متالیک، گره روسری یک نقاشی
در رخوت پایین آمدن شیشه ای بخار کرده
در گرمای لغزش قطره ی عرقی باز شد، بر گلویی بغض کرده
بر برجستگی گشوده ی دکمه ها خوابید
طراوت دستهای بی دستکش، پشتش به من بود
در هراس دزدیدن نگاه گردن کش مردی که "دوستش میداشت"
بیرون آمده بود تا دستش را بفشارد
مزاحمت یک لیوان بی محل، تلخی قهوه روی رومیزی تمیز میز یک کافه
پاشنه ی شکسته ی یک چکمه ی گلی
برای لنگیدن آرایش غلیظ و به هم ریخته، فقط یک بهانه بود
در فرار از جامه دران تجاوز کوچه ای تاریک
بی خیال آواز بیدادی که، پشت پرده های تارهای موهایش
روی گونه اش جا مانده بود
دود سیگار در آخرین تجربه ی هیجان انگیز سرفه ها
با اولین پکی که فیلترش را رنگ می زد
وقتی که اشک شد در گلوی مژه های کشیده ی نا آرام
زیر ابروهای در هم کشیده اش
اثبات بی ثباتی حقیقت یک دروغ
عاشق لبهای تو در لرزش ظریف لبخندی نا خواسته، که مال من شد
حالا که شعرم را می خوانی
فرقی نمی کند کجا، در کدام هوا و با چه احوالی
فریبت دادم
آن سایه وار زنانه کنار پیچ کوچه
که پشت لحظه ای بارانی، چشم شد
در وضوح شفافیت یک آبی روشن، پلکهایش را بست و
رفت
فروشی نیست
هر چند که عاشق چشمهای آبی نبوده ام هیچ ... گاهی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|