تبليغاتX
برای روزهای بی خورشید
 
 

چشمهایم حتی بر انحنای تنت نمی لعزید

که مشت نکوبد بر دروازه های جهنم

که من سر بزیر شوم

نفهمم که این سلام خجالتی، از کدام مناره بانگ بر آورد

تمام گناه ها دنیا شدنت شد

دریا پشت پلکهای تو حبس،

زندگی با موهایت، روی بالشت پخش

روی رگهای گردنت دست می کشد، ضرب می گیرد با هر نبض

نفس به نفست می دهد

می وزد میان دشتهای لخت و "می لغزد حوالی پستانهایت" را بالا و پایین می کند

درد بکشی و فروتنانه به تکلیف عمل کنی

درد بکشی و لذت را من به نیش بکشم

شکم بر شکم بساید و گرگی گرسنه میان دره سقوط می کند


ذره ذره تو را می درد 

تمام آهوان دشت را

 و طوفانهای شن را نفس می کشد بر سر آبادی ها

و تمام بره ها را پاره پاره قورت می دهد

تا تو درد بکشی

زندگی با چشم های شبیه تو گریه کند

کودکی که به تو رفته



  نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط محمد زینلی  | 
تابستان را باران شست

هوا تازه است

من نفسم اما گرفته

هوای دو نفره در گلوی تنهایی گیر میکند


  نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:46  توسط محمد زینلی  | 


چه درد سرت بدهم

ما سر و پایمان از خساست چشمها نیست که تاق میخورد به در

به سنگ

به آتشی که الو نمیشود.


                                  به سلامتی


به بازی زلف دل و دست نسیم

به سلامتی سی ساله سیاه پوش عشقهای گمشده

من سیاه و تو،

                    تو سیاه مست فرار از کدام خاطره ای

که رهایت نمیکند

که دشتی میخواند با صدای دختری بر گور پدرش

صدای زنانه اش را حرام  هیچ کس نمیکند.


                                                      بی خداحافظی 

                                                       به سلامت


به تمام سلامهایت که بی جواب،                      نماند و رفت

من سیاه و تو سیاه

فسم نمیخورم هیچ وقت،

                               به جان عزیزت


به سلامتی



  نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:15  توسط محمد زینلی  | 

نگاهت کردم

مرا دیدی

خیره ترین چشم در چشم

دلم لرزید تا دورترین آرزوها

خیلی دورتر از نگاه های خواهر و برادری

لبخند زدم

خندیدی

فکر کردم تو هم

تو هم، توهم

اما قطار که رفت توهم رفته بودی

پشت تمام پله هایی که دویده بودم


پ.ن:
این یک شعر نیست
نیست؟
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 21:13  توسط محمد زینلی  | 

دیوان حافظ، گلبرگهای خشکیده، عطر یاد تو، دلتنگی

خواب خنده های تو، صداهای نزدیک، آوازهای پر رنگی

که آشوب میکنند پشت چشمهای بسته من، بیخواب میشوم

بغض گلو و گریه ی بی تاب اشک شدن در چشم یعنی جنگی

که غرور مردانه ام، نه! همان احمقانه ام به راه انداخت

با چه زبان، چطور حالیت کنم: "دوستت دارم" چقدر تو خنگی


***


از خاک در خانه تو سرمه کشیده

در کوچه خیابان، همه جا نقش تو دیده

مهر آمد و رخسار تو در دیده عیان کرد

مه در شفق لب تو خندید و شنیده

آرام دل و روح و روان را به قماری

در میکده ی عشق تو ویسکی می خریده

نه مست و خرابست، که ز درگهت برانی

هر راه که رفته سر کوی تو رسیده

هم به لب خنده و هم دیده ی گریان دارد

کارش از گریه گذشتست، به آن خندیده

دنبال دلم میگردم، در دفتر کاهی

عاشق شده، این شعر را نوشته و ترسیده


پ.ن:

برگرد کاری باهات ندارم

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 14:21  توسط محمد زینلی  | 

عقرب زلف کجت بد جور نیش میزند

هر چه بیشتر ناز میکشم بیش میزند

عاشقی؟ این وصله ها به ما نمی چسبد

تو نیشخند می زنی و او سریش میزند


آری عقرب زلف کجت نیشخند میزند

به دست و پای من و دل بند میزند

دوستت دارم را نهان میکنم تا بروی

گلو بغض میکند و چشم گریه، گند میزند


  نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 11:43  توسط محمد زینلی  | 

دست من که حالا بهانه دارد

در آغوشم تو را تنگ می فشارد

هوای عاشقی مان را هوا دار

"هوا سرد است و برف آهسته بارد"

پ.ن: 

 *- نفس نفس که میزنیم و ابر میشود

میان ابرها،

بوسه های پنهانی میگیریم

با طعم زمستان؛ به رنگ برف

*- برف هم فقط به اندازه ای می بارد که بهانه ای باشد برای این که عشاق جوان همدیگر را محکم تر بغل کنند.
این هم شد زمستون؟

*- من کنار دعاهای مادرانه خلوت کرده ام

کنار خواب پریشان زنی

که لبهایش

دلواپس کودکی های من اند

در خواب هم


*- مهدی اخوان ثالث


  نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 11:50  توسط محمد زینلی  | 
 

 ۱-

ساده ترین "دوستت دارم" توی چشمهای تو خیس میشود

امشب دوباره دلم برای دیدنت حریص میشود

پیش از هبوط آدم و حوا رازی نگفته داشت خدا

آهسته انگشت بر لب نهادن خدا هم هیس میشود
 
 ۲-
باران و خیسی پیراهنت ، تنت
 
یک انحنای نرم و ملایم تا دامنت
 
شالت به دستِ بادِ آشفته از بویِ تو
 
رقص موهات، من هیز، کمی شیطنت
 
 
پ.ن:
 
هی تو

چشمهات بد جوری بلاتکلیف موندن توی بیخوابی

توی گرگ و میش چشمهات

اون میش چقدر شبیه من بود
 
  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 18:23  توسط محمد زینلی  | 
 

 

سلام

تو را که گم کردم در غفلت گشودن یک چتر،

حالا سالهاست که تمام من پاییزی و زیر تمام شبهای بارانی اش چشم می شویم که حتی مرگ هم حرمت باران را نگاه می دارد و تمام تیغها شرم می کنند از بریدن گلوی آفتاب و آینه. مرگ هم می ایستد و دست بر دست میگذارد به نشانه بندگی و حرمت باران و لرزش چشمهایی که هیچ گاه عادت نمی شود دیدنشان،       ندیدنشان و تمام نفسهایی که نجیبانه کز می کنند با تو گوشه یک نیمکت تنها و بسته می شوند و بند، به بند  بند انگشتهات به دستبوسی و لحظه ای که چشمانت را میان دستها پنهان می کنی.

حالا سالهاست که خوبی شبیه دختریست که پشت گناه های نکرده مادرمان پنهان نمی شود. خوبی دختریست به بزرگی مادرم حوا و جسارتی برای داد زدن تمام گناه های نکرده اش و من خوشحالتر از همیشه توی دلم سالهاست رقص شمشیر است و سور هزار سوار و صدای تیر و آشوب برادر کشان از رقص برگ و باد و موهای تو در بارانی ترین شب پاییز.



 پ.ن1:

ما برای نرسیدن آنقدر ددددددددویده ایم

که فرصت دیدن را
و دریدن را
و
از دست داده ایم
گرگ بودنمان را
در حجم فریاد و هجوم گلوله ها


پ.ن2:

همین چند جمله کافیست برای سر پا و دست به سینه به احترام ایستادن: 


"درست عین بچگی که وقتی بیدار میشدی نمیفهمیدی یک روز رو خواب بودی. روزی دیگه به مردن نزدیک شدی. نمیدویدی دنبال کارای دنیایی که ازت بیگاری میکشه. نمیدویدی برای هیچ. میدویدی تا باد بیفته توی دل فرفره و بچرخه و بچرخه. همه رازهای دنیا توی اون بود. خدا همون جا بود روی سوزن کوچولو نشسته بود. بهار و زمستون با اون میرفتن و میومدن."


با اجازه بهزاد وثیق


پ.ن3: سه غزل از عراقی:

۱-

ناخورده شراب می‌خروشیم

خود تا چه کنیم؟ اگر بنوشیم

آنگاه شنو خروش مستان

این لحظه هنوز ما خموشیم

کو تابش می که پخته گردیم؟

از خامی خویش چند جوشیم؟

چون می نخرند زهد و تقوی

پس بیهده ما چه می‌فروشیم؟

از جام طرب‌فزای ساقی

یاران همه مست و ما به هوشیم

گر غمزهٔ مست او ببینیم

هیهات! که باز چون خروشیم؟

هر چند بدو رسید نتوان

لیکن چه کنیم؟ هم بکوشیم

شب خوش بودیم بی‌عراقی

امروز در آرزوی دوشیم

 

۲-

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟

به جان می‌جویمت جانا، کجایی؟

همی پویم به سویت گرد عالم

همی جویم تو را هر جا، کجایی؟

چو تو از حسن در عالم نگنجی

ندانم تا تو چونی، یا کجایی؟

چو آنجا که تویی کس را گذر نیست

ز که پرسم، که داند؟ تا کجایی؟

تو پیدایی ولیکن جمله پنهان

وگر پنهان نه‌ای، پیدا کجایی؟

ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست

چه دانم تا درین غوغا کجایی؟

فتاد اندر سرم سودای عشقت

شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟

درین وادی خون‌خوار غم تو

بماندم بی کس و تنها، کجایی؟

دل سرگشتهٔ حیران ما را

نشانی در رهی بنما، کجایی؟

چو شیدای تو شد مسکین عراقی

نگویی: کاخر، ای شیدا، کجایی؟

 

۳-

ای مطرب درد، پرده بنواز

هان! از سر درد در ده آواز

تا سوخته‌ای دمی بنالد

تا شیفته‌ای شود سرافراز

هین! پرده بساز و خوش همی سوز

کان یار نشد هنوز دمساز

دلدار نساخت، چون نسوزم؟

سوزم، چو نساخت محرم راز

ماتم زده‌ام، چرا نگریم؟

محنت زده‌ام، چه می‌کنم ناز؟

ای یار، بساز تا بسوزم

یا با سوزم بساز و بنواز

یک جرعه ز جام عشق در ده

تا بو که رهانیم ز خود باز

ور سوختن من است رایت

من ساخته‌ام، بسوز و بگداز

گر یار نساخت، ای عراقی،

خیز از سر سوز نوحه آغاز

در درد گریز، کوست همدم

با سوز بساز، کوست همساز

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 11:50  توسط محمد زینلی  | 

1-

سلام بانوی نیمکت های صمیمی

آن پایین که دراز بکشم

زمین دفتری خواهد شد

پر از عاشقانه ها

و من ساده ترین شعر دوست داشتن را

پرواز خواهم کرد

خداحافظ سایه اندوهگین صبح



2-

نگاهت آتش میزند

توی چشمهات

پشت آن دو گرگ باران دیده

دخترکی پیراهن خونی یوسف را

تن می شوید

آنجا که چشمهای من آب میشوند



3-

امروز گردن میزنم

تمام این واژه های گیج و گول را

و فقط تو را می خوانم

نم نم و توی عکست

تو را داد می زنم

صاف و ساده و زلال و

ساکت 

این صدای مردیست که واژه هایش مرده اند



4- 

پاییز اول و آخر فصلهای عاشقیست

نبضم  تند میشود و

همگام با پاییز

رنگارنگ

شاد می شوم

عاشق

عزم آن دارم که امشب نیمه مست

در نیمه میمانم

که مباد تمام شود

آما آخر خط سر انجام

.


  نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 22:11  توسط محمد زینلی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM